وبلاگ گروهي "نقسرا"

  از سال 88 دور هم جمع شدیم تا محیط صمیمی و شادی رو ایجاد کنیم ...
  صندوق انتقادات
 ورودي هاي چتروم نق زن

http://www.patoghsara.com


neghzan.net™  - بزرگترين چت روم فارسي زبانان

..:: با قرار دادن کد زير در وبلاگ خود
از چت روم ما حمايت کنيد ::..

  موضوعات

  تذکر
  اهالی نق زن
  جشن تولد و ازدواج اهالی نق زن
  دفترچه خاطرات اهالی نق زن
  مصاحبه با اهالی نق زن
  بازی وبلاگی ----> Sare
  میزگرد
  نظرسنجی
  آموزش وبلاگ نویسی
  آموزش Adobe Flash CS4
  عکسهای جالب
  نقاشی های جالب
  عکسهای طنز
  عکسهای عجیب
  عکس بازیگران ایرانی
  عکس خوانندگان ایرانی
  عکس بچه ها ... Baby
  عکسهای طبیعت
  ... ترین ها
  عکس حیوانات
  فیلم و کارتون قدیمی
  ولنتاین
  تصویر زمینه ... wallpaper
  شکلکها ...Emotion & Smile
  کارت پستال
  کاریکاتور
  مطالب طنز
  مطالب جالب و خواندنی
  مطالب و تست های روانشناسی
  ترفندهای جالب
  مطالب آموزشی
  داستان های کوتاه
  آیا میدانید ... ؟
  مطالب عجیب
  داستانها و مطالب دو زبانه
  مطالب ورزشی
  سخنان بزرگان
  آشنایی با گل ها+گیاهان دارویی
  مطالب علمی
  مطالب مذهبی
  احادیث و روایات
  تست هوش و معما
  فال روز
  تازه ها
  مناسبت ها
  پیامک ... SMS
  جوکستان
  نوشته هاي ادبي
  عبارات کوتاه و زیبا
  اشعار شهریار قنبری
  اشعار فریبا شش بلوکی
  اشعار حسین پناهی
  اشعار قیصر امین پور
  اشعار مهدی اخوان ثالث
  اشعار مریم حیدر زاده
  اشعار سهراب سپهری
  اشعار فروغ فرخزاد
  اشعار حمید مصدق
  نوشته هایی از دکتر علی شریعتی
  اشعاری با گویش مختلف
  اشعار فریدون مشیری
  اشعار شاعران دیگر
  شعر و ترانه
  آهنگ بی کلام
  ترانه های قدیمی فارسی
  برای مادر ...
  برای پدر ...
  ترول
  فک و فامیله داریم ؟
  طالع بینی و فال
  معرفی وب سایت جالب
  فایلهایی با فرمت پاورپوینت
  کلیپ تصویری
  کلیپ صوتی
  رینگتون ... Rington
  والپیپر موبایل
  معرفی + دانلود کتاب
  آشپزی
  آموزش شعبده بازی
  فلش و بازی های آنلاین

 آرشيو ماهانه

  نمک شناس !!
  مرتبط با موضوع : داستان های کوتاه

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمكش را چشیدم ، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و...

آنها در آن دل سكوت سهمگین شب ، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و...

بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده باید ریشه یابى كنم و ته و توى قضیه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم .

این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسید: این كار تو بوده ؟
گفت : آرى .
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟ گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.


او یعقوب لیث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاریان را تاسیس نمود!!

فـــــاطمه

لينک   |   سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ساعت 12:49  توسط :  فاطمه  | 
 ::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ :::
  چه کسی بود صدا زد نغمه ...
  ادیسون...!!
  در آن سوی پنجره!!
  اشعار کوتاه سهراب سپهری!!
  محبت زنجیره ای!!
  عروسی
  جمع دوستداشتنی نق زنی ها :)
  برای داشتن زندگی عالی به این 8 چیز نیازی ندارید !!
  بیایید از "ترین" بودن پرهیز کنیم !!
  SOS ... !!
  نسل جدید دوربین بند انگشتی !!
  فک و فامیل داریم ؟ !!
  پرنده های کاغذی !!
  اس ام اس عاشقانه جدید !!
  اس ام اس تیکه دار !!
  آخرین نتایج رسمی انتخابات ریاست جمهوری !!
  اس ام اس تیکه دار !!
  یادداشت فریبرز عرب‌نیا در پی درگذشت عسل بدیعی !!
  13 فروردین 1367 . . . تولدت مبارک نغمه خانومی !!
  تصویر سازی با غذا !!
  جشن تولد کاپیتان سابق استقلال !!
  سگ های زنجیر چرخی !!
  1 فروردین 1371 . . . تولدت مبارک محمد فدرال !!
  سال نو مبارک !!
  هنرمندانی که باهم ازدواج کرده‎اند !!
  عاقبت عکاسی که خیلی ها را خجالت داده بود + عکس !!
  8 اسفند . . . تولدتون مبارک امینو ، الهه و نیلوفر !!
  7 اسفند 1368 . . . تولدتون مبارك الي و نازنين !!
  اریگامی با پول !!
  درد من ...!!