وبلاگ گروهي "نقسرا"

  از سال 88 دور هم جمع شدیم تا محیط صمیمی و شادی رو ایجاد کنیم ...
  صندوق انتقادات
 ورودي هاي چتروم نق زن

http://www.patoghsara.com


neghzan.net™  - بزرگترين چت روم فارسي زبانان

..:: با قرار دادن کد زير در وبلاگ خود
از چت روم ما حمايت کنيد ::..

  موضوعات

  تذکر
  اهالی نق زن
  جشن تولد و ازدواج اهالی نق زن
  دفترچه خاطرات اهالی نق زن
  مصاحبه با اهالی نق زن
  بازی وبلاگی ----> Sare
  میزگرد
  نظرسنجی
  آموزش وبلاگ نویسی
  آموزش Adobe Flash CS4
  عکسهای جالب
  نقاشی های جالب
  عکسهای طنز
  عکسهای عجیب
  عکس بازیگران ایرانی
  عکس خوانندگان ایرانی
  عکس بچه ها ... Baby
  عکسهای طبیعت
  ... ترین ها
  عکس حیوانات
  فیلم و کارتون قدیمی
  ولنتاین
  تصویر زمینه ... wallpaper
  شکلکها ...Emotion & Smile
  کارت پستال
  کاریکاتور
  مطالب طنز
  مطالب جالب و خواندنی
  مطالب و تست های روانشناسی
  ترفندهای جالب
  مطالب آموزشی
  داستان های کوتاه
  آیا میدانید ... ؟
  مطالب عجیب
  داستانها و مطالب دو زبانه
  مطالب ورزشی
  سخنان بزرگان
  آشنایی با گل ها+گیاهان دارویی
  مطالب علمی
  مطالب مذهبی
  احادیث و روایات
  تست هوش و معما
  فال روز
  تازه ها
  مناسبت ها
  پیامک ... SMS
  جوکستان
  نوشته هاي ادبي
  عبارات کوتاه و زیبا
  اشعار شهریار قنبری
  اشعار فریبا شش بلوکی
  اشعار حسین پناهی
  اشعار قیصر امین پور
  اشعار مهدی اخوان ثالث
  اشعار مریم حیدر زاده
  اشعار سهراب سپهری
  اشعار فروغ فرخزاد
  اشعار حمید مصدق
  نوشته هایی از دکتر علی شریعتی
  اشعاری با گویش مختلف
  اشعار فریدون مشیری
  اشعار شاعران دیگر
  شعر و ترانه
  آهنگ بی کلام
  ترانه های قدیمی فارسی
  برای مادر ...
  برای پدر ...
  ترول
  فک و فامیله داریم ؟
  طالع بینی و فال
  معرفی وب سایت جالب
  فایلهایی با فرمت پاورپوینت
  کلیپ تصویری
  کلیپ صوتی
  رینگتون ... Rington
  والپیپر موبایل
  معرفی + دانلود کتاب
  آشپزی
  آموزش شعبده بازی
  فلش و بازی های آنلاین

 آرشيو ماهانه

  زیباترین داستان واقعی (قسمت اول) !!
  مرتبط با موضوع : داستان های کوتاه

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست.

البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می
یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود:
«تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل».

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: «تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود:
«تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه شان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.»

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را
نکوهش کرد.

تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه
ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.

خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى
بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.

تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا
خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.»

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز
به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتی...

36121_Laie_21.gifبقیه داستان رو توی پست بعدیم میخونید...499321_Laie_87B.gif

آیســـودا

لينک   |   یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:20  توسط :  آیسودا  | 
 ::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ :::
  چه کسی بود صدا زد نغمه ...
  ادیسون...!!
  در آن سوی پنجره!!
  اشعار کوتاه سهراب سپهری!!
  محبت زنجیره ای!!
  عروسی
  جمع دوستداشتنی نق زنی ها :)
  برای داشتن زندگی عالی به این 8 چیز نیازی ندارید !!
  بیایید از "ترین" بودن پرهیز کنیم !!
  SOS ... !!
  نسل جدید دوربین بند انگشتی !!
  فک و فامیل داریم ؟ !!
  پرنده های کاغذی !!
  اس ام اس عاشقانه جدید !!
  اس ام اس تیکه دار !!
  آخرین نتایج رسمی انتخابات ریاست جمهوری !!
  اس ام اس تیکه دار !!
  یادداشت فریبرز عرب‌نیا در پی درگذشت عسل بدیعی !!
  13 فروردین 1367 . . . تولدت مبارک نغمه خانومی !!
  تصویر سازی با غذا !!
  جشن تولد کاپیتان سابق استقلال !!
  سگ های زنجیر چرخی !!
  1 فروردین 1371 . . . تولدت مبارک محمد فدرال !!
  سال نو مبارک !!
  هنرمندانی که باهم ازدواج کرده‎اند !!
  عاقبت عکاسی که خیلی ها را خجالت داده بود + عکس !!
  8 اسفند . . . تولدتون مبارک امینو ، الهه و نیلوفر !!
  7 اسفند 1368 . . . تولدتون مبارك الي و نازنين !!
  اریگامی با پول !!
  درد من ...!!