وبلاگ گروهي "نقسرا"
صندوق انتقادات
ورودي هاي چتروم نق زن
موضوعات
تذکر
اهالی نق زن
جشن تولد و ازدواج اهالی نق زن
دفترچه خاطرات اهالی نق زن
مصاحبه با اهالی نق زن
بازی وبلاگی ----> Sare
میزگرد
نظرسنجی
آموزش وبلاگ نویسی
آموزش Adobe Flash CS4
عکسهای جالب
نقاشی های جالب
عکسهای طنز
عکسهای عجیب
عکس بازیگران ایرانی
عکس خوانندگان ایرانی
عکس بچه ها ... Baby
عکسهای طبیعت
... ترین ها
عکس حیوانات
فیلم و کارتون قدیمی
ولنتاین
تصویر زمینه ... wallpaper
شکلکها ...Emotion & Smile
کارت پستال
کاریکاتور
مطالب طنز
مطالب جالب و خواندنی
مطالب و تست های روانشناسی
ترفندهای جالب
مطالب آموزشی
داستان های کوتاه
آیا میدانید ... ؟
مطالب عجیب
داستانها و مطالب دو زبانه
مطالب ورزشی
سخنان بزرگان
آشنایی با گل ها+گیاهان دارویی
مطالب علمی
مطالب مذهبی
احادیث و روایات
تست هوش و معما
فال روز
تازه ها
مناسبت ها
پیامک ... SMS
جوکستان
نوشته هاي ادبي
عبارات کوتاه و زیبا
اشعار شهریار قنبری
اشعار فریبا شش بلوکی
اشعار حسین پناهی
اشعار قیصر امین پور
اشعار مهدی اخوان ثالث
اشعار مریم حیدر زاده
اشعار سهراب سپهری
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار حمید مصدق
نوشته هایی از دکتر علی شریعتی
اشعاری با گویش مختلف
اشعار فریدون مشیری
اشعار شاعران دیگر
شعر و ترانه
آهنگ بی کلام
ترانه های قدیمی فارسی
برای مادر ...
برای پدر ...
ترول
فک و فامیله داریم ؟
طالع بینی و فال
معرفی وب سایت جالب
فایلهایی با فرمت پاورپوینت
کلیپ تصویری
کلیپ صوتی
رینگتون ... Rington
والپیپر موبایل
معرفی + دانلود کتاب
آشپزی
آموزش شعبده بازی
فلش و بازی های آنلاین
آرشيو ماهانه
تیر ۱۴۰۲
خرداد ۱۴۰۲
شهریور ۱۳۹۵
مرداد ۱۳۹۵
مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
آرشيو
منوي اصلي
نويسندگان نقسرا
وبلاگ بچه هاي نقسرا
.:: چت روم نق زن ::.
.:: ورود مدیران ::.
.:: وبلاگ نغمه ::.
.:: وبلاگ سارا استنلی ::.
.:: وبلاگ ساره ::.
.:: وبلاگ علی تاج ::.
.:: وبلاگ ریحانه ::.
.:: وبلاگ بهزاد ::.
.:: وبلاگ الی ::.
.:: وبلاگ نوید ::.
.:: وبلاگ مهرک ::.
.:: وبلاگ امیر ال نینو ::.
.:: وبلاگ آقای خاص ::.
.:: وبلاگ یخ فروش جهنم ::.
.:: وبلاگ امين ::.
.:: وبلاگ مجید::.
.:: وبلاگ نازنین ::.
.:: وبلاگ ابراهیم ::.
.:: وبلاگ درسا ::.
.:: وبلاگ آتیش ::.
.:: وبلاگ غوغا ::.
.:: وبلاگ شنه ::.
.:: وبلاگ کتی ::.
.:: وبلاگ شهاب ::.
.:: وبلاگ ژوتم ::.
.:: وبلاگ محیا ::.
.:: وبلاگ تی تی ال ::.
.:: وبلاگ مینابی ::.
.:: وبلاگ قوچلی ::.
.:: وبلاگ آجو ::.
.:: وبلاگ نانی ::.
.:: وبلاگ تیتی ناز ::.
.:: وبلاگ وحید ::.
.:: وبلاگ بیمزه ::.
.:: وبلاگ بردیا ::.
.:: وبلاگ مریم ::.
بزرگترین سایت تبلیغاتی
امکانات
زیباترین داستان واقعی (قسمت اول) !!
مرتبط با موضوع : داستان های کوتاه

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست.
البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: «تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: «تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه شان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.»
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.
تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتی...
بقیه داستان رو توی پست بعدیم میخونید...

::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ :::